تبليغاتX
عکس و مطالب و داستان عاشقانه

عکس و مطالب و داستان عاشقانه

... داستان عاشقانه ...

اينقدر غمم زياده|كه دارم ميسوزم اينجا|ولي تو خيالتم نيست|كه دارم ميميرم اينجا

هوا به كلي فرق كرده بود.هرچندبهار شده بود ولي سردييه زمستون هنوز از تنش در نيومده بود

احساس ميكرد كه قراره اين روزهابه ظاهر گرم وروشن بهاري از ايني كه هست هم سردتر وتاريكتر بشه

ولي بهتر از همه مي دونست كه كاري نميتونه بكنه

اون به بيرون از شهر آمده بود كه شايد بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود كنار بياد

صدايي كه باد با خودش مي آورد اگرچه سنگين بود ولي براي دل پسرك خوش بود

صداي ني چوپاني كه در خلوت خودش ميزد صداي آواز چوپاني كه...

خلوت بي تو معنا نداره...

اينجا بدونه نازنينم صفا نداره...

اون روز فردايه ديروزي بود كه به انتظار روزي بهتر سپري شده بود

پسرك خوب ميدونست كل تلاشش هم فقط ميتونه مثل پرپرزدن مرغ قبل از سر بريدن باشه

رشته افكارش به خاطر به ياد آوردن آخرين تماس تلفنيه عزيزش به هم ريخت

كسي كه رفتن او باعث شده بود اين دنياي اهورايي روپسرك تاريك وظلماني ببينه

--الو سلام داداشي

--سلام خواهر جون عزيزم

 

-

-

-

--راستي اينم بگم من ديگه دارم ميرم براي هميشه مي خوام برم.مي خوام...

--خوشبخت بشي ابجي مهربونم

 

خنده هايي كه زوركي شده بود اشكهايي كه يواشكي ريخته شده بودند.

پسرك دوست داشت داد بزنه مي خواست به گوش همه وهمه برسونه كه اون دختر غريبه اي كه داداشي صداش ميزنه.نميخواد ديگه داداشيه اون باشه

او مي خواست فريادي رو بزنه كه به گوش همه برسونه كه اون دختر ابجيش نيست .اون عزيزتر از جانشه اون زندگيشه اون عشقشه.اون...

ولي دختره ديگه رفته بود.اون همه اينا رو دونسته بود ورفته بود

پسرك دست ازتلاش كشيده بودوادامه ميداد با وجود اينكه ازآخرقصه خوب خبر داشت ولي همچنان ادامه مي داد

كمبودي را در زندگيش احساس مي كرد كه از آينده اي تاريك خبر مي داد

كمبودي مثل كمبود يه احساس...

همه ي زندگيش رو براي كسي گذاشته بود كه ديگه...

كم كم داشت شب ميشد شبي كه به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پيدا كرده بود

پسرك در آن شب  تاريك به نور تنها شمع خيالش بسنده كرده بود

اون تنها خاطراتي بود كه از يگانه كسش جا مانده بود

ولي آخرش چي؟

پسرك در حاليكه در آن گوشه صحراي سردنشسته بود وزير لب آهنگي رو زمزمه مي كرد

اون تنها كسي بود كه بعد شكست سنگين باز هم حاظر نميشد يه لحظه درباره عزيزش بد فكر كنه

براي تنها عزيزش زمزمه ميكرد و ميسوخت

پسركي كه به چيزي غير از عشق اعتقاد نداشت.داشت براي عشقش پرپر ميشد

چشمهايي كه به ماه هستي به تنها ماه بي كسييه همه خيره مانده بود

اشكهايي كه روي گونه هاي سرد در آن هواي به ظاهر گرم از سرماي بي بركته بي كسي يخ كرده ...

خوني كه در دستاي سردوبي احساسش به خاطر وجود خاره گلي كه در دستاش فشرده بود از دور پيدا بود

 

 

وگل شب بو ديگه.ديگه شبها بو نميده

چون اون مرده بود

اينقدر غمم زياده|كه دارم ميسوزم اينجا|ولي تو خيالتم نيست|كه دارم ميميرم اينجا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 17:15  توسط عارف و علی وسعید  | 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس

 حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد.

در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید

 و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان

 چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است،

تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد،

 او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند

 حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم

 یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

 در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.

 در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه

 به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید

او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر

قدرتمند است او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل

به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین

 بتابد و آن را گرم کند.پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد

 و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید

 که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف

 هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.

 ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر

 قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین

 چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به

 سنگی بزرگ و عظیم شد.همان طور که با غرور ایستاده بود،

 ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.

  نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که

 با چکش و قلم به جان او افتاده است!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 20:21  توسط عارف و علی وسعید  | 

داستان عشق

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! 
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 9:50  توسط عارف و علی وسعید  | 

دوستت دارم بهترینم

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 9:48  توسط عارف و علی وسعید  | 

درد و دلی با خدا ...

سلام

خوبی خدای خوبم ؟چه کار می کنی ؟می دونم الان داری منو نگاه می کنی ...

خداجون واقعا سخته...خدایا تو این دنیا زندگی کردن خیلی خیلی سخته ...خدایا خیلی دوست دارم بیام پیشت .....از همه دروغ ها از همه بدی ها  از همه بی وفایی ها  راحت شم و بیام پیشت

خدا جون چه خوبه که الان پیشمی ...اگه الان نبودی من که نمی تونستم تو این روزگار جفا کار زندگی کنم ...می دونم از دستم ناراحتی ...یه کوله بار پر از گناهای ریز و درشت ....

اما خدا من از وجود تو هستم ...منو کمک کن ...منو ببخش ...ستاره های اسمون رو به من بده تا با نخ تو اسمون زندگی ام اویزون کنم شاید یه کم پر تور شه ....اون ماه خوشکلت رو بهم بده تا اونو کادو بگیرم و برای کسی بفرستم  تا بفهمه که چقدر دوستش دارم

خدا جون می دونم همه اینایی که گفتم رویایی بیش نیس....پس خدا منو کمک کن تا بتونم یه دنیای کاغذی مثل دنیای تو برای خودم درست کنم ...شاید یه کم دنیای من هم مثل دنیای تو خوشکل شه

خداجون همه میگن که هر کی خوب باشه و بیشتر خدایی باشه زودتر میاد پیشت

اما من هزاران هزاران اسمان از تو دور ترم درحالی که تو از رگ گردن به من نزدیکتری ....

خدا جون عشق یه کلمه خوشکله که فقط باید برای تو استفاده کرد نه برای ادمک های زمینی که یه زیبایی از تو هستن که ما رو جذب می کنن

البته خدا هرچی ما به کسی که خیلی دوستش داریم نزدیک شیم یا عشق بورزیم به تو نزدیک تر شدیم ...مگه نه ؟
نمی دونم خدا دیگه از این زمونه از این بی کسی...از اینه این دنیا منو خیلی از تو دور کرده خسته شدم

نمی دونم چه کار کنم همه دنیای ما در عین درستی همش دروغه

تا حالا من تو این دنیا چیزی که واقعا درست باشه پیدا نکردم لبته خدا جون بزار بگم خودم هم از اونا دست کمی ندارم

اخه....

خدا جون مواظبش باش ...

نمی دونم خدا فقط منو ببخش ....دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 9:46  توسط عارف و علی وسعید  | 

حـــــــــال مـــــن دســـــتــــخــــــودم نـیــــســـــت

کاش می گفتی که دوستم نداری

کاش می گفتی ازم بدت میاد

ولی نمی گفتی برو

کاش از آن چشم ترم می دیدی عشق را

کاش از آن دستان سردم می گرفتی دلم را

آن دل که هدیه دادم به تو اما ...

زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم...

 اما اشك به من نياموخت چگونه زندگي كنم..

زندگي به من آموخت درد و رنج چيست...

 ولي به من نياموخت چگونه تحملش كنم...

زندگي به من آموخت بي صدا گريستن را...

 پس تا هست......زندگي بايد كرد...

تا عشق هست......عاشق بايد بود...

 تا دوستي هست......دوست بايد داشت...

 تا دل هست......بايد باخت...

 تا اشك هست......بايد ريخت...

 تا لب هست......بوسه بايد كرد...

 تا معشوق هست......عاشق بايد بود..

 تا شب هست......بيدار بايد بود...

 تا هستي......بايد بود
 

 
 ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره

چاره اي ندارم............

ميدونم برات عجيب اين هم اسرار و خواهش

اين هم خواستن دستات  بدون حتي نوازش

ميدونم كه خيمگاهي واس تو گريه ي درد

مي گذري از من ميري اما باز من بر ميگردم

ميدونم برات عجيب من با اون هم غرورم

پیش همه ي بديها ت چه  جوري باز هم صبورم

ميدونم واست سوال كه چرا پيشت حقيرم

دور ميشي من را  نبيني باز سراغ تو را ميگيرم

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم

وقتي نيستي هم يك جور با خيالت راضي ميشم

ميدوني واس چي از تو من ميمونم و مي خندم

تا نبيني گريه ها ما هر دو چشمام مي بندم

چارهاي جز اين ندارم اخه خون شدي تو رگم

ميمرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام

ميدونم بك روز مي فهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چه جوري تو را خواستم تو چه جور از من گذشتي

چارهاي جز اين ندارم اخه خون شدي تو رگم

ميمرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام

ميدونم بك روز مي فهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چه جوري تو را خواستم تو چه جور از من گذشتي

با چشمای کورم نشستم به راهت

تا بچینم گلی از شاخه نگاهت

عزیزم تو چرا رفتی

گذاشتی منو اینجا

تک و تنها تو شهر غمها

می خوام بمیرم سر راهت

تا که بگیری دستمو تو دستت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:46  توسط عارف و علی وسعید  | 

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت!

شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتيم اما حالا که نخواسته به آن دعوت شده ايم بهتر است تا مي توانيم برقصيم...!

 رسم زمونه تو چشم مي ذاري من قايم مي شم اما تو مي ري يکي ديگه رو پيدا مي کني...!

 

هر کسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد.من ساده به خيالم که همه کارو کسم شد.اون که عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشم مهربوني خواب يک توطئه مي ديد...!

 

زندگي دفتري از خاطره هاست .يک نفر در شب کم,يک نفر در دل خاک,يک نفر همدم خوشبختي هاست,يک نفر همدم سختي هاست ,چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد ما
همه همسفريم...!

 

وقتي از يکي ضربه مي بيني درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب برگرده
و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه که چيزي ازت نمونده...!

 

هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور قلبش مي گذارد نه دور سرش...!

 

مرداب براي بدست آوردن نيلوفر سالها مي خوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره...پس اگه کسي رو دوست داري براي داشتنش سالها صبر کن...!

 

 اگه يه روز فکر کردي نبودن کسي بهتر از بودنش چشمات رو ببند و اون لحظه اي که کنارت نباشه رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ مي گي
و هنوز دوسش داري...!

 

ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم که نشکنه ولي مي تونيم به دلمون ياد بديم که اگه شکست لبه هاي تيزش دست اوني رو که شکستش نبره...!

 

 عشق مثل قنجيشک مي مونه.اگه سفت بگيريش مي ميره .اگه شل بگيريش پر مي گيره مي ره.بايد جوري تو دستات بگيري که خوابش ببره...!

 

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند :فروختي؟گفت نخريدند تمام شد...!

 

شيشه دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود با خودم عهد بستم بار ديگر که تو را ديدم بگويم از تو دلگيرم ولي باز تو را ديدم و گفتم بي تو مي ميرم...!

 

 مي گويند غروب جايست که آسمان زمين را مي بوسد .من امشب براي تو غروب مي کنم.کجايي اي آسمان من...!

 

 خيال مي کردي قلب من تاب شکستن ندارد منتظري بازم دلم پيش دلت کم بياره مرام من تو عاشقي يکدلي و صداقته ...وقتي مي گم نوکرتم...اين آخر رفاقته...!

 

 تلخ است لذت را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت شدن...!

 

 عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست.عشق آن است که يکي براي ديگري چتري شود و او هيچگاه نداند که چرا خيس شد...!

 

عشق يعني چشماتو ببندي بري تو رويايي که ديگه دوست نداشته باشي بازشون کني...!

 

ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم...!

 

گاهي آن قدر غرق در آرزوهايت هستي که فراموش مي کني آرزوي کسي هستي ...!

 

علم ثابت کرده که شکر در آب حل مي شود تو رو خدا وقتي بارون مي آد بيرون نرو چون شيرين ترين فرد زندگيم رو از دست مي دم...!

 


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 


با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي براي من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثل دريايي مرا در بر ميگيرد
آنجا که تو هستي،ماهي ها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!!
کدام صبح ميايي؟ کدام چمدان ماله توست؟
کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام روز ماله من ميشوي؟بيا که درد دلم را فقط تو مي فهمي

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي.
امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم و هنوزم دوست دارم.

 


تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي
که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

 


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست .
 گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 


صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم
هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم !
 هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:45  توسط عارف و علی وسعید  | 

عزیز رفته سفر کی برمی گرده () چشمونم مونده به در کی بر می گرده

 

عزیز رفته سفر کی برمی گرده        چشمونم مونده به در کی بر می گرده

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده    ای زحالم بی خبر کی بر می گردی؟؟؟؟

 

سلام الان که دارم این پست رو مینویسم شدیدا

دلم تنگ شده اخه یکی از بهترین دوستام داره از پیشم میره

نمیدونیین واقعا دوسش داشتم  

فقط بهم گفت خدا حافظ  وقتی حرفاشو گوش میدادم

میرفتم تو فاز ارامش  

نمی دونم چیکار کنم

 
 
 
سلام... سلامی در پی سکوت غربت و دوری

غم دوری گرچه آدمو نمی کشه ولی تمرینه مرگه.... رفتی سفر... با یه چمدان بسته پر از من...

عزیزم خیلی دلم تنگه... کاش نفرتم از دوری کم می شد کاش دوریت این همه نزدیک نبود...

می دونی دارم چی گوش می دم؟ اهنگ سفر

لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت               اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین             عزیزم منو ببخش اگه یه وقت ازردمت

گفتی به غصه نخور می رمو بر می گردم            همسفر پرنده ها می شم و بر می گردم....

عزیز رفته سفر کی برمی گرده                        چشمونم مونده به در کی بر می گرده

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده                    ای زحالم بی خبر کی بر می گردی؟؟؟؟؟؟

خیلی دلم تنگه

 

سلام...

شمام حس می کنین؟ حس می کنین چه بغض غریبی نفسمو پر کرده؟ تنهائیمو از لرزش صدام حس کردین؟ حالا که تنها شدم دیگه ماهی آکواریوم هم تنهام گذاشته... اصلأ نمیاد پشت شیشه و بهم سلام کنه... حالا که تنها شدم ساعت اتاقم کار نمی کنه... حالا که تنها شدم دیگه موسیقی رسای باد گوشمو نوازش نمی ده... دیگه غذای مامان خوشمزه نیست... دیگه لطیفه هایی که براشون غش می کردم از خنده برام مهم نیست... دیگه معنی رنگای خوشکل و جشن و شادی و... رو نمی فهمم... دیگه هیچی برام مهم نیست جز...

مهربونم...

هنوزچندروز بیشترازندیدنت نگذشته ولی حتی یه لحظه هم آروم و قرارندارم و مدام تو فکرت هستم...یه دفعه یادیکی ازخاطره هامون میفتموبی اختیاراشک میریزم...مثل همین حالا...نمیدونم چرااینقدربرات بیتابی میکنم...شاید به خاطرگذشت و مهربونی های زیادت درحق من بود...مونسم بودی...تکیه گاه بیکسی هام بودی...همدمم بودی...فریادرس لحظه های غمگینم بودی...یاداشکای آخرت که میفتم دیوونه میشم...خدایا به فریادم برس...چه جوری بااین دوری کناربیام...میدونم که عادت میکنم چون که این دوری هاروزیاد تجربه کردم...شاید قسمت من اینه که هرکسی رو که دوست دارم باید ازش دورباشم...حالا افسوس میخورم که چراقدرتو ندونستم...تمام روزهای باهم بودنمون مثل یه فیلم سینمایی داره ازجلوی چشمام ردمیشه...میدونم که تو هم همین حسوداری ولی چه میشه کرد...باید تحمل کرد...

من امروز تنهاترین تنهاهستم....دلتنگتم....عاشقانه دوستت دارم...

کارت پستال درخواستی   www.orchid.blogfa.com

کارت پستال درخواستی   www.orchid.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 5:4  توسط عارف و علی وسعید  | 

یک داستان عاشقانه زیبا

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:



سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:53  توسط عارف و علی وسعید  | 

عشق...

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:26  توسط عارف و علی وسعید  |